مهدیه جونم
باور كن كه دوستت دارم اي تنها بهانه براي زنده بودنم
نفس كشيدنم دوستت دارم...
اي اميد و آرزوي من دوستت دارم...
اي تو به زيبايى يك گل سرخ . به پاكي يك چشمه زلال
به لطافت باران بهار دوستت دارم...
اي تو فصل بهارم هميشه يارم همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم
اي تو آرامش وجودم همه بود و نبودم . هستي و تارو بودم دوستت دارم
اي تو عشق زندگي ام
هميشگي ام . ماندني ام دوستت دارم...
دوستت دارم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 19:29  توسط زهره
|
مهدیه جونم
تقدیم به ستاره ی درخشان آسمان قلبم سپیده جون
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 19:27  توسط زهره
|
مهدیه جونم 
مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد... یک نفر هست که این جا بین آدمهایی که همه سرد و غریب اند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد ... یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این اینست زیر این سقف بلند ... هر کجایی هستی... به سلامت باشی و دلت همواره ... محو شادی و تبسم باشد مهربانم... ای خوب! یک نفر هست که با تو ... تک و تنها با تو ... پر اندیشه و شعر است و شعور... پر احساس و خیال است و سرور ... مهربانم ... این بار... یاد قلبت باشد

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 19:24  توسط زهره
|
مهدیه جونم
می خواهم از تو بگویم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست
می خواهم از تو بگویم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم
امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
می خواهم بگویم دوستت دارم
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:54  توسط زهره
|
مهدیه جونم
وقتی کسی رو دوست داری
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی.حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی.به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی.رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی .
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیابد باشه فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی.
وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگه چه ثروتی داری.حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده باز یه وقت بهت نگه برو.وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری،تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری.حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره،حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره.
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی.حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی.به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی.رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی.حتی رو برگ زندگی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:25  توسط زهره
|
مهدیه جونم
اگر میبینی عاشق تو هستم،دیوانه ی تو هستم،و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست.
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه ی لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت است و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست.
دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو میباشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم،دستانت را بگیرم،بر لبانت بوسه بزنم،و تو را در آغوش خودم بگیرم.
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم.
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:22  توسط زهره
|
مهدیه جونم
تا وقتي كه تو هستي،
تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست . . .
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه . . .
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه . . .
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي . . .
تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من . . .
من زنده هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:46  توسط زهره
|
مهدیه جونم
اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار
ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند .
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام
كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟
دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,
دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,
دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد
شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم
تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند
و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد
كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد
مهربان ياورم
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم
اما نه . . . می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود
پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم
از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:40  توسط زهره
|
مهدیه جونم
چقدر سخته تو چشای کسیکه تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غروش همه وجودت له شده
چقدر سخته که تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:57  توسط زهره
|
مهدیه جونم
روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم!
روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم
و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم!
تا يک روز تو آمدی
و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم.
و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛
و گرچه هيچ نداشتم،
دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم!
و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو
دريای وجودم را به اميد امواج لطفت
به دست نسيم محبتت می سپارم،
و دل را برای هميشه
خاکپای قدوم مقدست می کنم
تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم
و از تو راه و رسم عشق بياموزم
و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد.
با تو خواهم بود
تا هميشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:3  توسط زهره
|